محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
217
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و هم او بود كه برجى بلند بساخت و خدا آن را از ريشه بر افكند و خدا عز و جل در قرآن فرمود : « و خدا بنيان آنها را از ريشه بر انداخت . » از ابن مسعود و جمعى از ياران پيمبر روايت كردهاند كه آنكه با ابراهيم در بارهء خدايش محاجه كرد ، فرمان داد تا ابراهيم را از شهر بيرون كنند و چون بيرون شد لوط را كه برادرزادهء وى بود بر در شهر بديد و او را بخواند كه ايمان آورد و به دو گفت كه من به سوى خدايم مهاجرت مىكنم . و نمرود سوگند خورد كه خداى ابراهيم را بجويد و چهار جوجه عقاب را بگرفت و با گوشت و شراب تربيت كرد و چون بزرگ شدند و نيرو گرفتند ، آنها را به صندوقى بست و در صندوق بنشست آنگاه يك ران گوشت براى آنها به بالا نصب كرد و عقابها به هواى گوشت به طرف بالا پرواز كردند و چون به آسمان رفتند به زمين نگريستن گرفت و كوهها را ديد كه چون مورچه همى جنبيد و باز گوشت را بالا برد و زمين را ديد كه دريايى بر آن احاطه داشت و گويى دايرهء آب بود و چون بسيار بالا رفت در ظلمت افتاد و بالا و زير خود را نديد و بترسيد و گوشت را پايين برد و عقابان به دنبال آن سرازير شد و چون كوهها فرود آمدن آن را بديد و صداشان را بشنيد ترسان شد و چيزى نمانده بود از جاى خويش بلرزد اما چنين نشد و معنى گفتار خداى كه فرمايد : « و مكر خويش بكردند و مكر آنها به نزد خداست اگرچه نزديك بود كه از مكرشان كوهها از جا برود . » و پرواز عقابان از بيت المقدس بود و در جبل الدخان فرود آمد . و چون نمرود بدانست كه كارى نتواند ساخت برجى بنياد كرد و چون بسيار بالا رفت ، بالاى آن شد تا به پندار خويش خداى ابراهيم را ببيند و حالش خرابى گرفت چنان كه پيش از آن نشده بود و خدا بنيان او را از پايه در آورد و چنان كه در قرآن فرمود : « سقف از بالا بر آنها افتاد و عذاب از زير بيامد و ندانستند » و چون پايه هاى برج بر آمد فرو ريخت و بيفتاد و از آن هنگام زبانهاى مردم از بيم آشفته شد و به هفتاد و